محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

778

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

آورديم و اين درم بهرام همى زند به رى اندر همى و گويد كه مرا اين كسرى فرموده است يعنى پرويز . پس ملك هرمز گفت : شما برويد كه شما را گناهى نيست . پس پرويز را بخواند و گفت : تو به زندگانى من اندر ملك طمع همى كنى و بهرام را همى گويى تا به نقش تو همى درم زند و همى ترا دعوى كند به ملكى ؟ پرويز زمين بوسه داد و گفت : يا ملك ! اين مكر و دستان بهرام است ، و بهرام مردى مكّار و پر فريب است ، همى خواهد كه مرا بر دل ملك دشمن كند . هرمز گفت : شايد بودن . و پرويز را استوار نداشت . پرويز از پدر بترسيد و به شب اندر بگريخت و برفت و سوى آذربايگان شد . خبر به هرمز برداشتند كه پرويز بگريخت . پس آن تهمت بر پرويز راست شد . و پرويز را دو خال بود : يكى بندوى نام و ديگر بسطام . هرمز هر دو خال او را بگرفت و به زندان كرد ، گفت : شما كرديد تا پرويز بر من تباه شد ، اكنون مرا بگوييد تا وى كجا است ؟ گفتند : ما ندانيم . و پرويز به آذربايگان رسيده بود و به آذر گشنسب اندر شده و عبادت همى كرد . و هيچكس پرويز را نشناخت و ندانست كه وى پسر هرمز است . و بهرام چون بشنيد كه پرويز بگريخت ، دانست كه حيلت وى كار كرد . و بهرام از پرويز همى ترسيد كه با وى حرب كند ، و اين سپاه من هواى وى كنند و حرب نكنند كه بهرام سپاه را گفته بود كه ولايت پرويز را است . چون خبر آمد كه پرويز بگريخت ، دانست كه حيلت وى كار كرد ، و ايمن شد [ b 140 ] و سپاه را گرد كرد و گفت : هرمز چون دانست كه ما او را مخالف شديم و پرويز را به شاهى پذيرفتيم او را بكشت . اين سپاه بر هرمز پاك تباه شدند . پس بهرام را گفتند : چه بينى ؟ گفتا : ما بشويم و با هرمز حرب كنيم و او را بكشيم ، و [ او را ] پسرى است خرد ، شهريار نام ، او را به ملك بنشانيم . همه سپاه بهرام را گفتند : صواب اين است كه تو گفتى . و بهرام سپاه از رى برگرفت و روى به مداين نهاد سوى هرمز . چون هرمز را خبر شد ، تافته گشت و دانست كه خطا كرد اندر كار بهرام و شتابزدگى كرد . سپاه را و رعيّت را و موبدان موبد را گرد كرد و گفت : بهرام آمد با سپاه به مخالفت ما ، چه بينيد و چه گوييد ؟ مردمان همه خاموش شدند . موبدان موبد